جاده مهران زیر آفتابی سوزان نفسنفس میزد.
صدای زوزه قالپاقها وجیر جیر فرسوده پرایدی قدیمی، مثل نبضی خسته اما مقاوم، در هوایی گرم و غبارآلود میپیچید.
ماشینها چهار رديفی، آرام و بیشتاب، رو به جلو حرکت می کردند.انگار کسی عجله نداشت. شاید هم دروازه این شهر کوچک تاب و تحمل ورود اینهمه ازدحام را یکجا برنمی تابید.
من، پشت فرمان، به پرایدی که جلوتر حرکت میکرد خیره شده بودم. روی سقفش دو ويلچر بسته بودند و چهار سرنشین داشت.
دو نفر جلو و دو نفر عقب ماشین نشسته بودند.با چهرههایی که خستگی در آنها موج میزد.
انگار سفر تازه آغاز شده بود…
#فصل اول: خاکِ آرزو
آرام آرام نزدیک یک پارکینگ بزرگ شدیم .پارکینگی که مملو از انبوه ماشین های مختلف بود. تا کنون اینهمه ماشین یکجا و در یک پارکینگ ندیده بودم.
از این نقطه به بعد خبرنگاران با کارت تردد، اجازه ورود به شهر مهران را داشتند، اما آن پراید فرسوده باید توقف میکرد و ماشینش را در پارکینگ بزرگ اربعین جا می گذاشت و همگام با دیگر زائران با اتوبوس های تعیین شده به سمت مرز مهران حرکت می کردند.
پیاده شدم و به سمتشان رفتم. بوی عرق و خاک به مشام میرسید.
محمد، مردی سیوپنجساله با بدنِ در بند کشیده شده به ویلچر، اولین کسی بود که چشم در چشمم شد. چشمانش انگار دو حوض باران بودند پر از غم و شادی.
آنها از اردبیل آمده و مسافت زیادی را رانندگی کرده بودند.
محمد آرام گفت؛ ده سال فقط از تلویزیون این شور و اشتیاق را تماشا میکردم .باورم نمی شود تا اینجا رسیده ایم!
صدایش میلرزید، نه از ضعف، که از هیجانِ رسیدن به مرزی که همیشه برایش خطی دور روی نقشه بود.
برادرش علی ، کنارش ایستاده بود. دستهایش پینهبسته از سالها کار سخت، اما لبخندش نرم و گرم مثل نان تازه.
صدای زمزمه علی به گوش می رسید؛ نگران نباش .اگه مجبور بشم تمام راه رو روی پشتم حملت می کنم و تا خود حرم میبرمت.
کنجکاو بودم ، با خود فکر کردم ؛ در این هوای گرم و طاقت فرسا که آدم های سالم نیز به سختی می توانند برای زیارت به عراق بروند، محمد چگونه این مسافت طولانی را با ویلچر می خواهد سپری کند؟!
جلو رفتم تا پاسخ برخی از سوالاتم را بگیرم، بعد از سلام و احوالپرسی سریع سوالاتی که ذهنم را درگیر کرده بود، را مطرح کردم.
سید علی گفت ؛ من سالها بود که در پیاده روی اربعین شرکت می کردم اما محمد ده سال است که این آرزو را دارد.
سال گذشته که در پیادهروی اربعین شرکت کرده بودم ،محمد با من تماس گرفت و با گریه گفت؛ دلم میخواهد همراهت باشم .کاش مرا هم با خود می بردی .
سید علی هم قول داده بود که سال بعد او را با خود ببرد.
کنارشان پیرمردی نشسته بود با بدنی که بر اثر سکته نیمی از آن فلج شده بود.
ویلچر دوم متعلق به آقای رمضانی ،مردی ۶۹ ساله بود.
امیر پسرجوانش، کمرش را گرفته و بر روی ویلچر سوار می کرد و می گفت؛ بابا، قول دادیم امسال با هم بریم، نه؟
فصل دوم: آتشبس با تقدیر
گرمای مهران بیرحم بود. آفتاب تیغهایش را در پوست زائران فرو میکرد، اما کسی به آن توجهی نداشت.
محمد ویلچرش را نشانم داد:
— اینو خودمون ساختیم… با لولههای محکم و چرخهای دوچرخه! علی میگه اگه اراده باشه، حتی آهن هم نرم میشه.
آقای رمضانی خنده ای تلخ سرداد وگفت:
— من اومدم تا به خودم ثابت کنم هنوز میتونم حرکت کنم… حتی اگه زمین بخورم، و یا حتی با ویلچر!
زنِ گمنامی کنار پارکینگ اربعین نشسته بود و کفشهای پسر نوجوانش را وصله میزد. پاهای پسر تاول زده بودند.
— پسر نوجوان می گفت ؛ مامانم همیشه میگه: تا وقتی دل سالمه، پاها خودشون راه میرن!
این مادر و پسر از ایلام تا مهران پیاده آمده بودند. با پاهای تاول زده و دلی که به عشق امام حسین(ع) میتپید.
به غروب نزدیک می شدیم. شب ها هوا کمی خنک تر است و تردد زائران بیشتر از روز هنگام است.
من هم که سوالات زیادی در ذهنم موج میزد و کنجکاو بسیاری از مسائل بودم. ماشینم را در پارکینگ اربعین گذاشتم و با اتوبوس زائران همراه شدم .
پنجرهها بخار گرفته بود از نفسهای گرمی که با دعا درمیآمیخت.
من کنار پیرمردی شیرازی نشسته بودم. پاهای ورم کردهاش را روی کیف کهنهای گذاشته بود اما انگار درد را نمیفهمید.
چشمهایش به عکس کوچکی خیره شده بود. تصویری محو از حرم امام حسین(ع) که لبهاش سوخته از سالها تماس با انگشتان لرزان دست بود.
مثل کسی که می خواست درد پاهایش را توجیه کند، گفت: پاهام درد میکنه، ولی دلم خیلی هوای حرم رو کرده. سالهاست آرزوی رفتن دارم اما تا امسال توفیقی حاصل نشده.
دخترجوانی با چشمانی سرخ از بیخوابی، داخل اتوبوس شکلاتهای نذری پخش میکرد.
نزدیک شد و تعارف کرد؛ من هم یک شوکولات برداشتم .
روبه زائران گفت: برادرم توی زندان بود… نذر کردم اگه آزاد بشه، پیاده برم کربلا.
بعد مردی از انتهای اتوبوس با صدایی رساتر گفت ؛ برای آزادی زندانیان جرائم غیر عمد صلوات.
اشکهای دختر روی شکلاتها چکید. کسی نپرسید برادرش چه کرده بود و در زندان چه می کرد! انگار اینجا، گناهان شسته میشدند.
ناگهان زنی از ردیف عقب فریاد زد:
— مادرجان! مادرجان!
همه برگشتیم. زنِ سالخوردهای روی صندلی، سرش را به شیشه تکیه داده بود و چشمانش برای همیشه بسته شده بود. دخترش دستهای مادر را میفشرد، انگار میخواست جان دوباره به آن بدن بیحرکت بدمد.
هیاهویی فضای اتوبوس را پر کرد. سپس، پیرمرد شیرازی با عصای چوبیناش از جا برخاست. قدمهای لرزانش را تا کنار جسد برد. دستش را روی پیشانی سرد مادر گذاشت و آهسته زمزمه کرد:
— اللهم اجعلها من زوار الحسین(ع)…
اشکهای دختر مثل مرواریدهای شکسته روی لباس مادر میچکید.
مادر سالخورده اش بیمار بود .از دخترش خواسته بود قبل از مرگش او را در ایام اربعین با زائران کربلا همراه کند. اما اجل امانش نداد تا به آرزویش برسد.
زن میانسالی آرام از ته اتوبوس بلند شد. کیف کوچکی در دست داشت. نزدیک آمد و کفن سفیدی از کیف بیرون کشید، همان کفنی که برای خودش تهیه کرده بود، تا آن را در حرم آقا تبرک کند.
آرام آن را بر سر و بدن پیرزن کشید.
.پیرمرد شیرازی قرآن کوچکش را باز کرد و سورهی یاسین خواند. صداهای دیگران کمکم به او پیوستند، تا اتوبوس تبدیل به حرمی سیار شد.
یکی از زائران با اورژانس تماس گرفته بود.
آمبولانس در اول مرز مهران به ما ملحق شد و جنازه مادر همراه دختر از اتوبوس پیاده شد.
اتوبوس دوباره به راه افتاد، با بوی بهشت و اشکهای زمینی که قلب همه را آکنده از اندوه کرده بود.
همه تسبیح به دست یا ذکر می گفتند یا دعا می خواندند.
به فکر فرو رفتم با خود گفتم ؛ مرگ در مسیر عشق، عبور از خودخواهی ، بخشش کفن، سوگ و امید همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاده بود.
فصل چهارم: پرواز عشاق
وقتی به مرز مهران رسیدیم، آفتابِ غروب، سایههای بلند زائران را بر خاک گرم کشیده بود.
محمد، با دستانی لرزان، دست علی را فشرد و با صدایی که از عمق دلش میآمد گفت:
— علی… میترسم!
علی لبخندی زد، لبخندی از جنس ایمان، و آرام پاسخ داد:
— ترس برای ما که دلمان را پیشتر در این مسیر گذاشتهایم، معنایی ندارد. ما آمدهایم تا با دلمان راه برویم، نه با پاهایمان.
محمد، با ویلچری که حالا دیگر نه نماد محدودیت، بلکه نشانهای از اراده بود، اولین قدمش را برداشت. گویی چرخهای ویلچر، نه بر خاک، بلکه بر آسمان میچرخیدند.
پیرمرد شیرازی، عصایش را محکم بر زمین کوبید؛ نه برای تکیه، بلکه برای اعلام حضور.
پسرک نوجوان دست مادرش را گرفت، گویی میخواست او را از دردهای گذشته عبور دهد.
دختر جوان، چادرش را مرتب کرد، انگار میخواست با وقار و ایمان وارد سرزمینی مقدس شود.
امیر، با دستانی پر از عشق، ویلچر پدرش را هل داد؛ و همه آمادهی رفتن شدند.
محمد دیگر آن مرد محصور در چهار دیواری خانه نبود. او حالا زائری بود عاشق، که با هر چرخش ویلچر، امید را در دلها روشن میکرد. او آمده بود تا ثابت کند که محدودیت جسمی، در برابر شوق زیارت، رنگ میبازد.
پیرمرد شیرازی، با نگاه نافذش، به همه آموخته بود که پاها فقط ابزارند؛ و وقتی پای دل در میان باشد، هیچ مانعی نمیتواند سد راه شود. و آن زن، با نگاهی آرام و بخشنده، نشان داد که بخشش، از انتظار برای مرگی آرام، ارزشمندتر است.
شاید زوزه قالپاقهای شکسته، صدای بالهایی بود که روحهای خسته را به پرواز درمیآورد. اینجا، معلولیت در برابر اراده، و فقر در برابر ثروت معنوی، سر تعظیم فرود آورده بود.
انگار کربلا دیگر نقطهای روی نقشه نبود؛ کربلا در هر قدمی بود که با ایمان برداشته میشد. در هر اشکی که بیصدا بر گونهها جاری میشد. در هر لبخندی که از دل سوخته زائران میجوشید.
این داستان شاید پایان یک آرزو باشد، اما بیتردید آغاز یک تحول است. تحولی در دل، در ایمان، و در نگاه به زندگی. سفری که نه فقط جسم را، بلکه روح را به پرواز درمیآورد.





ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0